اين دروغ است ولي نام تو عنوان شده است ... پرده ي صاف اتاقت به كناري رفته ...
و همين باعث يك شك دوچندان شده است ... فصل چشمان تو انقدر هوايش سرد است ... كه شبيه نفس باد زمستان شده است ... چه قَدَر فكر كنم سوء تفاهم باشد كه كسي پشت نفس هاي تو پنهان شده است ... بس كن اقا ، برو شال و كلاهت بردار ... مدتي هست دلت مثل خيابان شده است ... اسمان ابري و بغضي به گلويش انگار ... موعد بارش يك باره ي باران شده است ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
اينجا مال من است ... اينجا ٰٰٰٰ" مال من " است ... اينجا " مال من " است ؛ مال خودم ؛ اجباري نيست بيايي و نماني . من ، به " تنهايي " عادت دارم اينجا من مينويسم خودم را لحظه هايم را عصبانيتم را دلتنگي هايم را غرغر هايم را گله هايي كه هيچ گاه به زبان آورده نميشنود و مدام نوشته ميشوند چيزهايي كه روزي ازارم ميداده . خودم را ... تو را ... أو را ... همه را ... توي اشفته ترين لحظاتم هم مرا ببيني ظاهرم ارام است . اما اينجا كلمه هايم فرياد است اينجا مالِ من است مالِ خودم ... هر جور دلم بخواهد مينويسم
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه ره آورد سفر دارم ؟!
ای مایه عمر ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی

برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
از من جدا خواهی شد ...
پس مرا از غارم بیرون نکش ...
عادت هایم را از من مگیر ...
خصوصا عادتی که به تنهایی دارم را ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی

برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
كه خواب يك نياز نيست
تنها يك بهانه است !
تا آدمي به شب پناه ببرد
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
فک میکنم دارمت ...
کنار خودم ...
برایت چایی میریزم و
شروع میکنم از روز مرگی هایم سخن گفتن
هر روز
چشم باز میکنم
چای یخ کرده ات را سر میکشم
و با نداشتنت خیلی منطقی کنار می آیم
این زندگیه من بعد از توست
برچسب: زندگیه,
نویسنده: مهتاب رحیمی
به خودم می گویم ؛
در دیاری که پر از دیوار است ،
به کجا باید رفت ؟
به که باید پیوست ؟
به که باید دل بست ؟
حس تنهای درونم گوید ،
بشکن دیواری ،
که درونت داری !
چه سوالی داری ؟
تو " خدا " را داری ...
و " خدا "
اول و آخر باتوست ...
برچسب: سوالی,
نویسنده: مهتاب رحیمی
شاید همان بغضی باشد که دخترت سالها بعد میخورد ...
و تو در عمق چشمانش خاطره تلخ رفتنت را می بینی ...
تو را نمیدانم اما ...
من به خدایی که آن بالاست عجیب معتقدم ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی